![]() |
![]() |
|
|
من مینویسم ۱۱۱۱ زیر گنبد کبود... جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیزنه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود... بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: «تو دعای کوچک منی» بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیزمثل بازی قشنگ ماعجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت... با خدا طرف شدن کار مشکلیست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست....
-این ۲۴ ساعت مثل دو سال برام گذشت...خدا به فریادم برسه... -حالا میفهمم کی آرزوی خوشبختی کردن سخته!!! -همشم تقصیر من نبود و نیست...شما هم کنار بیاین بد نیست... -من همینجوریم راضیم...شکر -الهی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:54 توسط گردو!! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من هم چون تو تکرارم....
تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک و در جغرافیایی به پهندشت سکوت... . . . اسم:عمرا’ اگه بگم... تاریخ تولد:8/5 شماره شناسنامه:1006 کد ملی:2298229899 دیگه بقیش بماند...! تقدیم به......الهی... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|