![]() |
![]() |
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم... اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...
در انتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی است... تو به ازدحام کدامین کوچه خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است...
چی بگم... تو زندگیمون کم دردسر و غم و جداییه اینجا از اون بدتر شده... دیروز پسر مشرقی خداحافظی کرد...امروز مهدی دوست ترین دوستم...فردا نوبت کدومتونه خدا میدونه... کاش حداقل خداحافظی نمیکردید میگفتید کمتر میام آخه اینجوری.....ینی دیگه نمیاید؟امیدوارم یه تصمیم گذرا باشه. من که دلم خیلی شکست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:55 توسط گردو!! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من هم چون تو تکرارم....
تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک و در جغرافیایی به پهندشت سکوت... . . . اسم:عمرا’ اگه بگم... تاریخ تولد:8/5 شماره شناسنامه:1006 کد ملی:2298229899 دیگه بقیش بماند...! تقدیم به......الهی... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|