X
تبلیغات
خدایا شکرت...
خیلی خسته ام...

خیلی

خدایا!

منو که یادت نرفته!میدونی که این روزا چقدر دلگیرم...

نجاتم بده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:12  توسط گردو!! | 
خرم آن روز که دلدار به یاری برسد

                                       آرزومند نگاری به نگاری برسد....

              به هم رسیدیم!

 ۸۸/۹/۲۵عقد کردیم....

حالا  مال خود خودمه برا همممممیشه

هر وقت بخوام باهاشم

بعد از دو سال و اندی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 11:41  توسط گردو!! | 

و من رُز سیاه خوشبو را جلوی صورتت آوردم،و پیراهن صورتی کادو پیج شده را به تو دادم و گفتم: روزت مبارک آقایی قشنگم!!!

و تو لبخند زدی و کادو را باز کردی -خیلی مرتب- و پیراهن را با دقت نگاه کردی...و من هنوز با یاد آن لحظات زنده می شوم و من میبینم آن روزی که با نی نی مان روز پدر را به تو تبریک میگویم و چه خوشمزه است این dream...

و چقدر نزدیک بود که ما تابلو شویم جلوی اون آقاهه که یهویی پرید تو اتاق!!و تو چقدر خنده ات گرفته بود و هی گوشه ی لبت بازمی شد من نظاره ات میکردم و همچین کیف میکردم!اما تو نمیتونستی جلوی اون آقاهه...

و بعد تو منو راضی کردی که بروم گفتی برو خوش باش با زری!...و من خداحافظی کردم و من اصلا دوست نداشتم خداحافظی کنم ،3روز دور از تو؟؟! اوووه چه خبره...

وقتی رسیدم همه آماده ی حرکت بودند راستی!یادم رفت بگویم...پیش ممّد تابلو شدم آخه اون فکر میکرد من دانشگاهم اما بعد دید که از اون مسیر میام اومد جلو گفت: دانشگاهه!!...

یک پیراهن هم برای بابا خریده بودم که تنگ بود،پس من و مامان و بابا و ممّد و نادی رفتیم عوض کنیم و عوض کردیم و وقتی من از مغازه اومدم بیرون....واای خدایا چی دیدم!! تو...آره تو بودی با آقای سفری داشتی با نادی خوش و بش میکردی و تو بهش گفته بودی دکتر شدی...- بخاطر پیراهن سفیدش- و وقتی من آمدم داشتید میخندیدید...و من توی اون هیری ویری قربون دندونات رفتم و من مجسمه شده بودم از تعجب دیدن تو و بابا گفت چته؟ و من گفتم زهره ترک شدم!! و تو و ممّد دست همو گرم فشار دادین و اون لحظه مثل خوردن یه لیوان آب پرتقال ترش بعد از خواب بعد از ظهر خوشمزه بود...

و بعد تو خداحافظی کردی...با من هم!و من دست نادی را کشیدم روی چشم راستم!دستی که تو فشرده بودیش...و من توی راه چند بار بوسیدمش و ازش تشکر کردم با تعجب میگفت چرا؟گفتم همینجوری...- چون اگر او زودتر از همه از مغازه نمیومد بیرون تو رو نمیدید تا وایسی من بیام!!!

و من توی راه به تو فکر میکردم و آصف میخوند: روی برگ گل نوشته...عشقه که جاش تو بهشته...شبی از این قشنگتر نیست...ای همه دار و ندارم ای قشنگ روزگارم ...من به عشقت عادتی دیرینه دارم....من تو را تا مرز بودن میپرستم...

و رسیدیم و من 70-60 کیلومتر از تو دور بودم...آماده شدیم رفتیم حنابندون و من اونجا هم به تو فکر میکردم و به مامان گفتم بریم و رفتیم خونه ی بی بی و خوابیدیم و من به تو فکر میکردم...وsmsها رو نگاه کردم...رسیدم به 22مرداد دیره 8 مرداد چطوره...و امروزسی اُمه!دلت خوشه ها... اما من دوست دارم روز ما 27اُم باشه...

وصبح رفتم پیش زری از تو پرسید و من همچنان به تو فکر میکردم و شب رفتیم عروسی و دل من تو رو میخواست...هوا خیلی خوب بود اونجا گرما آنچنان معنی نداره و جای تو خیلی خالی بود...و فردا صبح که بیدار شدم حس کردم کنارمی...نگاه کردم نبودی حالم گرفته شد،تا آخر حالم گرفته بود...

جرات نکردم به زری بگویم دلم برای تو تنگ است چون زری دعوایم میکرد و عصر با زری و زینب و آسیه و فائزه رفتیم دور بزنیم و من به تو فکر میکردم...و چون من به تو فکر میکردم زری گفت چرا تو پشت فرمون عاشق تری؟؟؟!! و بعد رفتیم روی چمن ها نشستیم و پفک خوردیم و من بارها کنار تو در رویا روی آن چمن ها زیر آن درخت گردو در باغ آقای دانشی دراز کشیده ام و با تو به اکوی صدای ضربه زدن دارکوب به تنه ی درخت گردو گوش کرده ام...

و بعد گردو چیدیم و گردو خوردیم و من 11 تا گردو چیدم تا بیاورم برای تو و زری روی یکی از آنها برایت نوشت...و نمیدانم کدام نامردی یکی از آنها را شکسته بود...و من 2تا از آنها را با چاقو برای تو دیروز باز کردم و تو چه خوشمزه خوردی گرو ها رو...و من عصر گریه کردم و به زری گفتم:دق کردم زری... و اون نامرد به توSMSداده بود و گفته بود:دلش برات تنگ شده! و تو چه جواب پر انرژی دادی دلم برای کسی تنگ است که او....

و دایی حسین صدام زد و من بهش گفتم برای اوایل شهریور گوسفند رو آماده کنه و اون خیلی خوشحال شد و از تو پرسید اما من سوتی ندادم...و من در پارک هم هی به تو فکر می کردم... و چقدر دلم میخواست به تو زنگ بزنم اما یا شلوغ بود یا گوشی نبود...و من شب میخواستم پیش زری بخوابم اما نذاشت گفت تو حرف میزنی نمیذاری بخوابم...و فرداش غوره چیدیم و آب غوره گرفتیم و عصر برگشتیم ومن آمدم...

و به توSMS دادم و تو نیز هم !...البته یک کمی هم حالم رو گرفتی اما وقتی SMSدادی و گفتی که تو کوچه تان هستم خیلی حال دادی!...و من اون موقع توی حموم بودم پریدم بیرون و آمدم دم پنجره ی آشپزخانه و آقای همسایه توی کوچه بود...تو رفتی اما برگشتی و آمدی جلو و من خندیدم و تو لُپ مرا گرفتی و من انگشتانت رابوسیدم و من هنوز هم انگشتانت را حس میکنم و من هزار بار ازت ممنونم...و من عشقولانه شدم و نرفتم حموم...

و من دوست ندارم ازدیروز و امروز حرفی بزنم...

انشاءالله که خیر است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:2  توسط گردو!! | 

گفته بودی

 

روزی با فراغت و آسودگی،

 

سر فرصت و مجال به خویش خواهم پرداخت و از خود حساب خواهم کشید..

 

پس کو؟پس کی؟....

 

گفته بودی

 

روزی دور از هیاهوی زندگی،

 

شبی را تا صبح با خود خلوت خواهم کرد

 

و در نهانخانه ی خویش آینه ی مراقبت را پیش رو خواهم نهاد و با خودم بی پرده و بی مجامله رک و راست حرف خواهم زد...

 

پس آن روز و آن شب کی خواهد رسید؟!..

 

امروز فردا می شود

 

و فردا هم پس فردا خواهد گشت...

 

روزها،هفته ها،ماه ها و سال ها می گذرد

 

ولی آن فرصت نمی دانم کی و کجا دست نمیدهد...

 

                      

 

- سلام کپل من

- چی بگم؟دیروز انقدر ناراحتت کردم که نمیدونم اینجا چی بگم...

- یکی از دلایلی که بعضی وقتا ترجیح میدم سکوت کنم هم همینه...اینکه میریزم به هم وقتی میبینم با حرفام غمگین شدی...

- اما باور کن دیروزیا رو باید میگفتم دیگه داشتم خفه میشدم مخصوصا اینکه برا همیشه غمت تو دلم میمونه حتی اگه دیدی از ته دل میخندم

- من ایمان دارم......ایمان!  "این هم برای اولین باز دید کننده ی این آپ"

- خیلی دوستت دارم تربچه ی صورتیه من...بابت پاتریک هم ممنون ایشالا تولد تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:55  توسط گردو!! | 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي،

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي،

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي،

براي همه وقت هايي كه با من غمگین شدی
براي همه وقت هايي كه خواستي در
كنارم باشي،

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي،

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"،

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي
براي همه وقت هايي كه برايم
شادي آوردي،

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي،

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي،

برای همه لحظات شادی که برایم ساختی

حتی...حتی برای همه لحظات پر از شهوت که تو آنها رابوجود آوردی
به خاطر همه  اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت دارم " آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم. هميشه پشتيبانت هستم.
 
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ، بلافاصله از آن تو خواهد شد.
 
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم...
همیشه در فکر تو هستم..
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري...
من براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است،من هنوز در چشمانت گم شده هستم...
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري

 

 

از تو ممنونم بخاطر همه چیز..   

                                        "برای همیشه دوستت دارم"

            اولین دیدار

- سلام تاج سرم...

- خاطره ی اولین دیدارمون رو یادت میاد؟حتی بهت سلام هم نکردم!چه با پرستیژ نشسته بودی پشت میز ومعلمی میکردی..

- من که اصلا فکرش رو نمیکردم اون رابطه اینجوری بشه...مگه کی فکرشو میکرد؟؟؟

- با حضورت بهترین بهار رو دارم میگذرونم..بخاطر همه چیز ممنون

- تا ابد دوستت دارم باور کن...

-  (باور مبکنم گردو)

- ممنون

- راستی یادت باشه وقتی رفتیم کیش یه عکس اینجوری بندازیم...

- بچه ها آپ بعد ۳/۳ تولدم از الان کادوها رو آماده کنید!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:40  توسط گردو!! | 

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی روزن

یک سقف پا برجا

محکم تر از آهن

سقفی که تنپوش هراس ما باشه

تو سردی شبها لباس ما باشه

سقفی اندازه ی قلب من و تو

واسه لمس طپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف، با تو از گل از شب و ستاره میگم

از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

گم میشم تو معنی تو معنی تازه میگیرم...

تو فکر یک سقفم

یک سقف رویایی

سقفی برای ما

حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق

برای تو و من...

زیر این سقف اگه باشه میپیچه عطر تن تو

لختی پنجره هاشو میپوشونه پیرهن تو

زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق، یه بی نهایت کمترین فاصلمونه...

 

 

- سلام عزیزترین...

- سال نوت مبارک گل همیشه بهارم

- به جرات میگم 86 بهترین سال زندگیم بود،70 در صدش بخاطر خود گلت بود بخاطر همه چیز ممنون...بخاطر با من کنار اومدنات،با من خندیدنات،با من دعوا کردنات،بخاطر همه با هم بودنهامون که شما باعثش بودین....

- خیلی دوستت دارم...خیلی زیاد...

- امیدوارم سال جدید.....بچه ها شما امیدوارین سال جدید چه اتفاقی بیفته؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط گردو!! | 

اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی

اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند

اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد

اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی

اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است

اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای

در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن

به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت

هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن

بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین

تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی

میان درختان به این سو و آنسو می پری

زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور

به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت آب می شود

یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با آوازشان به هر صبح سلام می کنند

به یاد آور سخنان زیبایی که در آغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند

خوبی های درونت را جستجو کن

ابرها را از اسمان زندگیت دور کن

به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.

فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی

فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی

بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز

به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو...

 

 

- دیدم این روزا همه دپرسن گفتم یه چیز امیدوارانه بنویسم...

- دوست دارم کپلم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط گردو!! | 
عجب عصری بود امروز عصر.....

          من و تو...

                  تو و اخم همیشگی...

                         من و تو و اخم همیشگیت و بوی آفتر شیو و کلیون که با هم قاطی شده بود...ممنون!یه دنیا ممنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:33  توسط گردو!! | 

آندم که با تو باشم محنت و غم سر آید

 

وآن شب که بی تو باشم جانم ز تن بر آید

 

پیش تو دل نهادم ای فتنه ی دل و جان

 

تا از بلای عشقت ما را چه بر سر آید

 

دارد شکایت ای گل دل بی نهایت از تو

 

اما به دل نیارم هرگز شکایت از تو

 

افتد ز پرده بیرون راز نهفته آخر

 

دل پر شکایت از غم لب پر حکایت از تو

 

گل من کجایی؟کجایی.....

 

تا به کی همچو گل بی وفایی

 

بیا و ز رفیقان جدا شو

 

که آتشم بر جگر زد جدایی...

 

                                

- نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد، تو سر تا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم...

- تا فرصی پیش میاد میرم سراغ موبایل ببینم اس ام اسی از شما نیومده...هر چند ساعت یکبار میام وبلاگ

 میرم تو نظرای خصوصی ببینم نگفتی:گردو،فردا فلان ساعت بیا...

- اگه میدونستم که حتی چند سال دیگه میای سراغم به جون عزیزت قسم از همینجا تکون نمیخوردم...

- راستی دیروز یه سر رفتم خونه ی همسایه...بین مامان و خواهرش بحث بود سر شهریار...خواهرش میگفت شبیه به فلانیه (یعنی شما)مامانش میگفت نه شبیه به فلانیه(یعنی من)!!!در صورتی که نه من شبیه به شهریارم نه شما و نه اصلا من و شما به هم...!!!

- شمع طرب بودی مرا،امشب چرا از دیده نهانی؟رفتی و از سودای تو،دارد دلم داغی که ندانی...داشتم آسودگی در کوی تو،سوختم چون شمع و گل بی روی تو،از خاطرم ای شادی محفل نرفتی،از چشم تر رفتی ولی از دل نرفتی...

- دندون عقله بدجور داره اذیت میکنه....

- هر لحظه بیشتر از قبل دوست دارم...

-میخوام به همه ثابت کنم از دل نرود هر آنچه از دیده رود...

(امروز بیست بهمن یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هوا اینجا تقریبا گرمه و پنجره ی اتاقت همچنان باز "خودم دیدم بخدا")

من امروز ظهر به مامانم گفتم...!گفت چرا زودتر نگفتی!!!اصلا انتظار نداشتم عکس العملش این باشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:20  توسط گردو!! | 
پیر خرابات عزیز ممنون که اومدی و بهم سر زدی وقتی لحظه ای رو که چشمای قشنگت رو وبمه و داره چرندیاتم رو میخونه تصور میکنم زنده میشم...

اگه دوسم نداشت چی؟تا اینجا تحملم نمیکرد؟؟؟

اما بگو اگه دوستم داره چرا نمیخواد باشم؟؟؟؟مگه میشه آدم یکیو دوست داشته باشه اما نخواد اونو برا خودش نگه داره؟

من هنوز امید دارم....به داشتنت (نشون به این نشون که امروز رفتم یه لباس خریدم که میدونم خیلی خوشت میاد ...اون رژ لب که گفتی رنگش قشنگه هم خریدم و...میخواستم برا کلاس فتو شاپ اسم بنویسم که بعد برم کانون دیشب منصرف شدم اما امروز بازم رفتم دنبالش...) اما این کارای تندت هم یادم نمیره تا لحظه ای که کفنم کنن یادم میمونه که...

                 خدایا منو دیوونه اش نگه بدار

                                                   تا ابد...

- تو هم یه کم فکر کن

- فکر کن که من کنارت باشم...

- خودت خوب میدونی کسی که مزه ی عشق و مخصوصا" عشق بازی بره زیر دندونش دیگه...چه توقعی ازم داری؟

- من هنوزم نمیدونم چرا نظرت به این حد در موردم عوض شد یادمه یه روز تمام سعیتو میکردی تا بهم بفهمونی که دوستم داری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط گردو!! | 

من نباشم کی تو رویا موهاتو ناز میکنه؟

کی با بالهای شکسته با تو پرواز میکنه؟

راست بگو من که نباشم اخمهای پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

من نباشم کی میاد ناز نگاتو میخره؟

کی میاد دنبال تو تورو تا خورشید ببره؟

کی میگه اما همیشه با توه

واسه ی خاطر تو جون میده پشت پنجره

من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته

کی برات میمیره کی نمیشه خسته

کی تو رو میذاره روی دو تا چشماش

 کی اگه نباشی میگیره نفسهاش...

من نباشم کی تحمل میکنه کار تو رو

با رقیب رفتن و اذیتا و آزار تو رو

تو خودت داور میدون شو بگو

کیه که جواب نده تلخی رفتار تورو

من نباشم کی برات قصه میگه تا بخوابی؟

کی میاد سراغ رویات تو شبای مهتابی؟

کی بیداره تا تو خوابت ببره

کی قایم میشه توی ابرا که راحت بتابی

من اگه نباشم...

- ببین وقتی با همیم چقدر به جفتمون خوش میگذره...

- دلت میاد خوشکل؟من به این خوبی...

- اصلا چرا منو دوست نداری...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط گردو!! | 

 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام.

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!

لحظه های هستی من از تو پر شده است...

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو، من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها...

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگهای تازه تازه باز می کنند...

بهتر از تمام رنگها و رازها!

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست میکند

بهتر از شراب!

بهتر از تمام شعرهای ناب...

نام تو،اگرچه بهترین سرود زندگیست

من تو را به خلوت خدایی خیال خود،

«بهترین بهترین من» خطاب میکنم!

         بهترین بهترین من..

 

- خیلی دوست دارم

- خوش بگذره با مرام امیدوارم مفید واقع شه!

- الهی...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:59  توسط گردو!! | 

 

...تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت...

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام...

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب...

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه دل داده به آواز شب آهنگ...

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است...

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن..!

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم...نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی،

من نرمیدم...نگسستم...

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم...

اشکی از شاخه فرو ریخت...

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید...

سفر از پیش تو....هرگز...

                               نتوانم!

 

      

 

     

 - همش میگی دست از سرم بردار!آخه مگه الکیه؟مگه از سر راه آوردمت؟ مگه زندگی غیر از این چیزا دیگه چیه؟ اصلا چرا آدم باید کسی که دوست داره رو بخاطر فکرای مزخرف این و اون بذاره کنار؟

 -   طرز فکر بقیه برا من اصلا مهم نیست آدم تا به کسی نزدیک نشده که نمیتونه اونو بشناسه...اگه کسی چیزی میگه برا اینه که نمیشناسدت،نمیدونه چقدر گلی نمیدونه دل نمیشکنی...من حالا حالاها هستم در خدمتتون البته میدونم اگه واقعا اراده کنی که نباشم باید دممو بذارم رو کولم برم....

  - دوست دارم خیلی بیشتر از دیروز و خیلی کمتر از فردا.

  -  الهی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:19  توسط گردو!! | 
         من دوست دارم گل همیشه بهارم،

                              گرچه آخر راه رو نمیدونم اما                               

                                                                                        دوست دارم!...

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:10  توسط گردو!! | 

با هم بودن ها و در هم فرومردن ها و در هم فرو خفتن ها و در هم بیدارشدن ها...

و با هم حس کردن ها و فهمیدن ها و هم را حس کردن ها

                                                       و هم را بوییدن ها و هم را آشامیدن ها...

و هم را کاویدن ها و هم را آراستن ها و هم را پیراستن ها

                                                       و هم را پروردن ها...

و هم را نواختن ها همچون یک معشوق,همچون یک چنگ...

و هم را نوشیدن ها و هم را مزه مزه کردن ها همچون عسل

                                                       همچون یک خاطره ی شیرین...

و هم را بر افروختن و هم را سوختن...

                                    و هم را همچون شراب لطیف و مستی بخش در صراحی دل ریختن...

و هم را همچون هوای پاک بامدادی تا اعماق ریه ها فرو بردن...

                                    و ریه ها را از هوای هم پر کردن...

و هم را همچون طلوع مهربان خورشید تماشا کردن...

وهم را همچون دامن مهر و نوازشگر و آرام و صمیمی مهتاب در زیر سر نهادن...گستردن…

و هم را همچون شکوفه ی بوسه ای با لبهای هم پرپر کردن...

و هم را همچون پیام نویدی گوش کردن

وهم را همچون زبانه ی شمعی به بازی سر گرفتن

                                                       و باز زبانه ی دیگر به خنده روشن تر سر کشیدن...

و هم را همچون گرمای عشق در سراپای هم افکندن

           "و هم را همچون تازه رسیده عزیزی هر لحظه بر سینه ی تپشدار پر از دوستی به غیظ و خشم فشردن..."

      و هر لحظه به درد آه بر آوردن و اخم کردن به ریا و قهر کردن به دروغ و روی تافتن به بازی

همه باز در جست و جوی نوازشی دیگر

                                           وزش دیگر و بازی دیگر

و در عمق محراب یکدیگر نماز بردن

              و بر دیواره ی معبد روح یکدیگر

                       سر به درد دل ها و تلخ گفتن ها و گره گشادن ها و زمزمه ی دوست داشتن ها نهادن…

و ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها

                                و شبی تا سحر

                                            و شبهای دراز و امن و آزاد تا سحر………..

                                                                                "دکتر علی شریعتی"

               

 

- قبــــــــــــول,من بچه ام!خیلی هم بچه...اما یه بچه وقتی اشتباه میکنه پدر مادرش باهاش قهر نمیکنن...سرش داد نمیزنن...وقتی میبینن بچه داره میره طرف آتیش با زبون بچه گونه بهش میگن:نرو...جیز میشی..!نه اینکه ولش کنن و بگن اصلا هر غلطی میخوای بکن...چرا؟چون بچست...

- به خدا قسم قبول دارم همه ی اشتباها از من اصلا امروز یکی از دلیلایی که اومدم این بود که ازتون عذرخواهی کنم به خاطر همه چیز...

- من نمیتونم ببینم وقتی دارم از کسی جدا میشم اون ازم ناراحت باشه ببخشید اگه ناراحتتون کردم دلیلش این بود.....

- خدایا...تو که میدونی من شاگرد تنبلیم پس چرا امتحانای سخت سختت همیشه برا منه...؟

- بهترین لقب برا شما نازنینه...چون واقعا نازنینین...برا من دیگه هیچ وقت کسی مثل شما نمیشه خودتونو دست کم نگیرینا من انسان تر از شما ندیدم...دلیلای زیادی هم دارم...

- امیدوارم منوهیچ وقت یادتون نره البته با این همه آزار که امکان نداره یادتون بره...شما بگذرین...وقتی یادم میکنین دلگیر نباشینا....الهی قربونتون برمدیگه مزاحمتون نمیشم هیچ وقت...قول میدم...به جون خودتون قسم...

- نه چیزی میگم...نه چیزی مینویسم مگر اینکه خودتون بخواین...

- راستی کاش میشد از اول شروع کرد...نه چه خیال عبثی!امکان نداره شما بتونین...

- فک نکنم حرفی داشته باشم دیگه...یعنی حرف که دارم زیاد...اما نگفتن گاهی وقتا بهتره...

- فقط خواهش میکنم...التماس میکنم منو ببخشین ازم دلگیر نباشین..

- خیلی حس خوبیه که یکی آدمو دوس داشته باشه نه؟خوش به حالتون...

- واقعا دوستون دارم...

- الهی...

- بچه ها ببخشید که خبر نکردم که آپ کردم...اصلا رمق ندارم...راستی به احتمال زیاد این یکی مونده به آخرین آپمه...بعدی هم مسلمه دیگه...خداحافظیه...البته گفتم که"احتمالا"...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:59  توسط گردو!! | 

صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز

                                      کجاست بلبل خوشگو که بر کشد آواز

چو غنچه سرّ دهانش کجا نهان ماند

                                      دل مرا که نسیم صباست محرم راز

 

شبی وصال تو از بخت خویش میخواهم

 

                                      که با تو شرح سر انجام خود کنم آغاز

 

تنم ز هجر تو چشم از جهان فرو میدوخت

 

                                       امید دولت وصل تو داد جانم باز

 

چه حلقه ها که زدم بر در دل از هر سو

 

                                       ببوی صبح وصال تو در شبان دراز

 

حکایت شب هجران به دشمنان مکنید

 

                                       که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

 

                     غبار خاطر ما چشم خصم کور کند

 

                     تورخ به خاک نِه ای حافظ بسوزوبساز

 

     Image hosted by allyoucanupload.com

 

-سلام....میدونم شما که همیشه خوبین...خدا رو هزار مرتبه شکر...

-به قول خودتون این حافظم حالش خراب بوده هااا...

-اما واقعا قشنگ گفته...آدم ترغیب میشه بره دنبال دیوانش...

-دیگه چقد بزرگ شم؟بسه دیگه...شما ایراد گرفتنا و بهونه هاتون تموم نمیشه.خوب بگین برو نبینمت منم بیصدا میرم به خدا... نمیدونم چیکار کنم والا... بقول حافظ:

هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر           بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد...

-آشپز خونه!!!اینم بخاطر شما...

-من که همه حرفامو اینجا میگم...شمام بگین نترسین انقد دیگه بی جنبه و بچه نیستم که با نظرا لوس شم...میتونین خصوصی بگین...هر چی میخواین...

-راستی به خیر گذشت...من که خیلی ترسیدم

-یه دنیا دوستون دارم...دو تا دنیا برام عزیزین...هر چند ما براشما......آخیییییییییییی...

-الهی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:50  توسط گردو!! | 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای...

    بی برگ و بار زیر نفس های آفتاب

در التهاب...

   در انتظار قطره ی باران

در ارزوی آب.

ابری رسید...

چهر درخت از شعف شکفت..

دلشاد گشت و گفت:

         ای ابر ای بشارت باران!

         آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!

غرید تیره ابر...

برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت...

 

         چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر...

ای کاش

خاکستر وجود مرا با خویش می برد باد...

                                                  باد بیابانگرد...

ای داد...

دیدم که گردباد حتی

خاکستر وجود مرا با خود نمیبرد...

                                                         "حمید مصدق"

 

                       

 

- کاش هیچ وقت چیزی تغییر نمیکرد...یعنی کاش آدم هر جا که میخواست زندگی رو متوقف میکرد.

-من توجه و محبت نخواستم کاش با منم مثل بقیه رفتار میکردین...نمیدونین چقدر سختمه وقتی این روزا رو میذارم کنار اون روزا...اون روزا که منتظر کوچک ترین فرصت بودین تا با هم باشیم...اون روزا که نمیذاشتین برم اصرار میکردین که پنج دقیقه بیشتر بمونم...فقط پنج دقیقه...آخرشم میگفتین فردا فلان ساعت منتظرم از شما اصرار و از من نه...همیشه هم شما غالبین و من مغلوب...حیف چقدر زود میگذره...چقدر بد که میگذره...

-یه روز تو آغوشش گم میشی ...یه روز با چشماش میگه گم شو....لعنت به ...نمیدونم به هرچی که باعث شد این چیزا بیاد...حتی لعنت به من...

-آهای ملت!...کسی میدونه چرا همه چی اولش قشنگه؟؟؟اگه بخوای اون روزا برگرده باید چیکار کنی؟؟؟...

-کاش شما بهم میگفتین باید چیکار کنم...

-اصلا دیگه هیچی نمیگم...هر چی که شما بگین و بخواین حتی دیگه بالا هم نمیام تا خودتون نگین...

-اما...تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من...

-آخ... نمیدونین چقدر دوستون دارم...

-الهی...

 

 دوست خوبم لیلا خانوم...من آدرسی از شما ندارم که باهاتون ارتباط برقرار کنم اگه میشه ایدیتونو خصوصی برام بذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:59  توسط گردو!! | 

بهترین فرشته ها همین شیطان بود...

 

مرد و مردانه ایستاد و گفت:  نه...سجده نمیکنم!

 

تو را سجده میکنم ,اما این آدمک های کثیفی را که از "گل متعفن"ساخته ای...این موجود ضعیف و نکبتی را که

 

 برای شکم چرانی اش,خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه

 

 چیز و همه کس را فراموش می کند...

 

برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم,گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر

 

آسمان و بر تو می بندد"سجده نمیکنم!"

 

این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟؟؟کسی را که به خاطر تو,برای

 

نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو,یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد...؟

 

او را که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد,پدرش را لجن مال میکند؟برادرش را می کشد؟

 

نمیبینی اینها چه میکنند؟زمین را,زمان را به چه کثافتی کشانده اند...؟

 

مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند...نه,سجده نمیکنم...!!

 

                                                                               -- دکتر علی شریعتی--

 

-ممنون که بازم اومدین

-حالا که اومدین اگه یه کوچولو نظر بدین دیگه معرکه میشه...میدونین که قابش میگیرم...

-امروز روز خوبی بود...شکر.با شما بودن بهتر از هر چیزیه...

-ممنون از نگارم بخاطر متن!!!

-الهی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:32  توسط گردو!! | 

آرزويم اين است...

 

 نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها
مي گردد...(مثل من)

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
....

 

   به پاس آن صفای خدایی که در تو بود  

                 این واپسین ترانه تو را یادگار باد

                                    ماند به سینه ام غم تو یادگارتو

                                                    هرگز غمت مبادو خدا با تو یار باد....

-آخه منم یه آدمم چطور دلتون میاد..؟

-من هیچ کدوم از اینا رو نخواستم همشو شما خودتون ازم خواستین...حالا که گرفتارم کردین بهم کم محلی میکنین؟این رسمش نیست...

- اما اشکال نداره...هر چی شما بخواین.دیگه دورتون آفتابی نمیشم.از پس شما نمیتونم بر بیام با خودم که میتونم کنار بیام..!

-اینو بدونین که همیشه تو قلب و ذهن صبورم هستین...

-هر جا هستین شاد باشین...

-میدونم خوش اومدم...خوابای رنگی ببینم...این جمله ها رو یادم نمیره...همینطور خوشکل-من قصد ازدواج ندارم... orbite-دندون-مقنعه-سیب-ملخ-اتاق پایین-کرم و خیلی چیزای دیگه...

-الهی....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:35  توسط گردو!! | 

وقتی که دیگر نبود...من به بودنش نیازمند شدم!

 

وقتی که دیگر رفت...من به انتظار آمدنش نشستم!

 

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد...من او را دوست داشتم!

 

وقتی که او تمام کرد...من شروع کردم!

 

وقتی او تمام شد...من آغاز شدم...

 

و چه سخت است تنها متولد شدن...

 

مثل تنها زندگی کردن است...

                    مثل تنها مردن...!

 

-شاید این مطلب رو زیاد شنیده باشید...اگه خیلی تکراریه معذرت.

--معنی این متنو کسی میفهمه که مثل من تو این موقعیت قرار گرفته باشه..!اینکه چرا آدم نمیفهمه چی شد که اینجوری شد....؟

- بعد از دو-سه روز دیدمتون...این چند روز خیلی سخت گذشت.

-ممنون که یه خورده روحیه دادین ایشالا جبران کنم...

- میدونم خیلی ازم خسته شدین و میدونم کم کم دارین ازم متنفر میشین...اما از من ناراحت نباشین...دست خودم نیست... تقصیر خودتونه که انقد گلین...منم نسبت بهتون حساس شدم چیکار کنیم دیگه...کار عشقه!!!

-ملخخخخخخخ.....گمش نکنینااا...

-الهی...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:15  توسط گردو!! | 

من مینویسم ۱۱۱۱

زیر گنبد کبود...

جز من و خدا کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیزنه سفید و نه سیاه بود

با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود...

بازی خدا نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

«تو دعای کوچک منی»

بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا زندگی ست

هیچ چیزمثل بازی قشنگ ماعجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت...

با خدا طرف شدن کار مشکلیست

زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست....

 

-این ۲۴ ساعت مثل دو سال برام گذشت...خدا به فریادم برسه...

-حالا میفهمم کی آرزوی خوشبختی کردن سخته!!!

-همشم تقصیر من نبود و نیست...شما هم کنار بیاین بد نیست...

-من همینجوریم راضیم...شکر

-الهی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:54  توسط گردو!! | 

این متن به نظرم جالب اومد و منو به فکر انداخت...شاید برا شما هم جالب باشه.

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!..


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!...

 هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم...

استاد گفت: عشق يعني همين!!...

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.

 استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم.

 ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!!...

به دلایلی دیگه من نمینویسم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:57  توسط گردو!! | 

من از نهایت شب حرف می زنم

 

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم...

 

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه

 

که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...

 

در انتظار چیستی؟؟

 

اینجا هنوز تاریکی است...

 

تو به ازدحام کدامین کوچه خوشبخت خواهی نگریست

 

وقتی دریچه مسدود است...

 

 

چی بگم...

تو زندگیمون کم دردسر و غم و جداییه اینجا از اون بدتر شده...

دیروز پسر مشرقی خداحافظی کرد...امروز مهدی دوست ترین دوستم...فردا نوبت کدومتونه خدا میدونه...

کاش حداقل خداحافظی نمیکردید میگفتید کمتر میام آخه اینجوری.....ینی دیگه نمیاید؟امیدوارم یه تصمیم گذرا باشه.

من که دلم خیلی شکست...

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:55  توسط گردو!! | 
اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی  این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون   می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا.......  یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2  تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!


حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه:  جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت ............

سوء تفاهم نشه!!!

 بعضی از دوستای گلم به اشتباه فکر کردن که من این متن رو خدایی نکرده واسه ایراد و شکایت از دینمون نوشتم....نه!طرف حساب من اونایی هستن که با رفتار اشتباهشون باعث خراب شدن دینمون تو ذهن خیلی ها -حتی خودمون-میشن...

اسلام به ذات خود ندارد عیبی     هر عیب که هست از مسلمانی ماست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:50  توسط گردو!! | 
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول ميكنم..
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:57  توسط گردو!! | 
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم ...
 او از من پرسید:آیا مایلی چیزی از من بپرسی؟ گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد ...چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... عجله دارند بزرگ شوند و سپس آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند که از حال غافل مي شوند به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده ...
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند ...
سپس من پرسيدم..
 کدام درس زندگي را مايل هستي که بندگانت بياموزند؟ 
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
ولي مي توانند طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
ياد بگيرند ديگران را ببخشند وياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد
ايجاد کنيد ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را
دارد
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشندبلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند!!!
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي   بندگانت بدانند؟
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:33  توسط گردو!! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من هم چون تو تکرارم....

تکرار آدمهای دیروز, امروز و فردا با هویتی از جنس خاک

و در جغرافیایی به پهندشت سکوت...
.
.
.
اسم:عمرا’ اگه بگم...

تاریخ تولد:8/5

شماره شناسنامه:1006

کد ملی:2298229899

دیگه بقیش بماند...!

تقدیم به......الهی...

نوشته های پیشین
آذر 1389
بهمن 1388
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
"احسان عزیز"
در ارزوی باران..medi
عاشق فهیمه..medi
علی((رهگذر))
یار خوش...
۩ آرامش ۩
آیلین گل
تنهاترینم من...(حسین)
عاشق مرضیه...
"جودی آبوت"
فرانسوای گل
نيما هومن عزیز
همکنون...
آقا مجید
محمد
نیما هومن
حرف آخر"بزرگمهر عزیز"
مسعود.ش
محمد رضا شیرازی
مریم گلی...
کارت پستال سفارشی"مینوس"
امیر...تراوشات یک ذهن بیمار
نیلوفر مرداب"نازلی"
یوکابد
"شعله عزیزم"
محمد امین چیت گران
کارت پستالهای امیر
نینای عزیز
استاد هاکسی!(واقعا هم استادی...)
دروغگوی خوش حافظه
به عشق استاد--لیلون--
سعید معصومی
بی تبار...
رفیق بی کلکم"پسرمشرقی"
ســوت و کـــور
.:استخاره با قرآن:.
m.r96
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
bar بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد :